تبليغاتX
سامرا ، بقیعی دیگر
از اتوبوس روزمرگی پیاده شد...

روحش از این زندان سربی خسته بود...نیاز به هوای تازه داشت ...

از اینکه دوران" مرخصی" داشته باشد دلگیر بود وقتی می دیدزنبورها مرخصی

ندارند!

روز های هفته را شمرد در تکاپوی یک کار ماندنی اما پیدا نکرد...

آوای اعتراض زمین را می شنید از تحمل وزن پیاده های سرگردان!

نمی دانست پاسخ فریادهای پروانه های اسیر را چه بدهد...

از اینکه فکر کرده بود "وقت" هایش برای "گذراندن "هستند شرمنده بود!

یادش آمد کسی او را به میهمانی  "آگاهی" دعوت کرده بود و او" نه "گفته بود...

گوئی در تشییع جنازه خود حاضر بود و نیشخند های شیطان را می دید!

اشک های مادر اورا بی تاب تر کرد ، همانجا ایستاد تا بی درنگ ، اقدام نماید و

پایان "مرخصی "را رقم بزند...

تقویم خود را در آورد تا"تولد دوباره "خود را اعلام کند!

نگاهش با "جمعه" تلاقی کرد...

شمیم نشاط ،روح خسته او را سیراب نمود و پیام "پیمان "را در یافت کرد.

باید با پگاه این صبح نورانی ،پیمان بنددکه "آمادگی "را در خود نهادینه کند...

 این عزم ،روحش را از نشاط پرکرد و ناخود آگاه به "امید "سلام کرد!

چشم ها را که گشود"پیمان نامه" در دستش بود...



+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:37  توسط رسائل  |