تبليغاتX
سامرا ، بقیعی دیگر - دل بهانه می گیرد!
دل بهانه می گیرد!

در آستانه مغرب روز پنجشنبه ،دلش باز هوائی شده است.هوائی شما ... !

پیش از تکبیره الاحرام به شما سلام کرد ودر قنوت نماز و سجده های پایانی برای

شما دعا نمود و در دعای "مشلول" که هر شب جمعه می خواند خدای شفیق و

رفیق را فریاد کرد که آن مظهر شفقت و رحمت الهی را برساند ...

اماباز دلش آرام نگرفت ، بهانه شما را گرفته است...

این شب های جمعه چیست که اینگونه او را ملتهب می سازد؟

آیا التهاب دیدار در پگاه جمعه است که اینگونه او را بی تاب می کند؟

درنگاهش اشک و شوق به هم آمیخته است و در دلش دلدادگی و امید موج می

زند و در سرشور حماسه شعله می کشد و در بازوانش شوق بر افراشتن

پرچم است و در پاهایش جذبه پرکشیدن بسوی او...

امشب خواب را جواب کرده و تا دعای "عهد" فردا صبح ،"امن یجیب" از لبانش

قطع نمی شود...از خود نمی پرسد:آیا این شب را پایانی هست؟! چون خوب

می داند"پایان شب سیه سپید است"!

فجر می شکفد و او نماز صبح را با اشتیاقی افزون تر خواند و باز در قنوت نمازش

با"فجر آفرینش "همراه شد...وانگاه حماسه دعای "عهد" را با زمزمه "ندبه" در هم

آمیخت و پس از آن به آسمان خیره شد...

"از اینجا تا کعبه راهی نیست اگر او بخواهد که بسویش بشتابیم مشکلی برای

حضور در پیشگاه او نیست..."

غمی در چهره اش نشست و زیر لب گفت:

"شاید این جمعه نباشد آن روز..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:35  توسط رسائل  |