|
مرزبانم پس هستم!
کوچک که بود وقتی داستان قهرمانی های مرزبانان را می شنید از شورلبریز می شدو آرزو می کرد روزی او نیز لباس مرزبانی بپوشد و در قامت مرزبانان ، افتخار آفرین باشد... بزرگ و بزرگ تر می شد و آرزو همچنان در جانش پر طراوت بود اگر چه مرزبانی را دیگرتوسعه یافته تر می دید و به جنبه های فرهنگی و اعتقادی نیز سرایت می داد و با نمونه های والای این مرزبانی نیز آشنا شده بود... حالا دیگر دمی از آموختن و دانستن غفلت نمی کرد که سرمایه مرزبانی اعتقادی را"دانش" می دانست و تنها با این سلاح می توانست مهاجمان رنگارنگ را از مرزها فراری دهد... اکنون در خود توان مرزبانی را می دید و دنبال فرصت و میدان می گشت که انجام وظیفه کند و آرزوی چندین ساله اش را محقق نماید تا اینکه در جهان سایبر جای خود را پیداکرد و از یک برج و باروی محکم آماده دفاع شد... وقتی بالندگی خود را با نمایش های اولیه تبلیغ نشان داد مهاجمان و دشمنان که فراوانی مرزبانان جوان و پر انرژی آنها را به هراس می انداخت به برج و باروی او حمله کردند تا او راپشیمان کنند و از مرزبانی منصرف نمایند اما او شجاعانه ایستاده بود و با هر حمله آنان در کارش مصمم تر می شد و با دانش و شور مرزبانی ،آنها رارسوا می ساخت و به عقب می راند و با خود می گفت تازه معنی بودن خود را فهمیده ام .ارزش و هویت من در گرو مرزبانی است و اگر رها کنم ارزشی نخواهم داشت و زیر لب ترنم می کرد : "هستم تا مرزبانی کنم و مرزبانم پس هستم...!"
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:14  توسط رسائل
|
|
|